|
مي خور كه بر اصحابِ خرابات حلال است / گو زهر خور آن كس كه بر او نوش و بال است
|
سلام دوستان
بابت غیبت طولانی عذر می خوام. لطفاً این خاطره زیبای آقای سعیدی رو بخونید:
مقدمه:
من محمدعلي سعيدي، با مدرك ابتدائي سال 1315 استخدام شركت ملي نفت شدم و سال 1350 كه بازنشسته شدم ليسانس فني داشتم.
سرآغاز
در اوايل استخدام، روزي نوبت من شد تا كف كارگاه را نظافت كنم ، اما من اين كار را نكردم هرچه نصيحتم كردند، فايده نداشت و استعفا كردم.
ورود رئيس به ماجرا
موضوع كه به رئيسم آقاي صبوحي منتقل شد ، او آمد و كنار ديوار ايستاد و به من گفت: به اندازه قد من ، روي ديوار خط بكش ، چون بلندتر از من بود روي صندلي رفتم و روي ديوار خط كشيدم ...
بعد او با جارو كارگاه را پاك كرد و تمام ميزها و وسايل را با پارچه گردگيري كرد ... كارش كه تمام شد كنار همان ديوار زير خط ايستاد و پرسيد : « به نظرت من كوچك شده ام ؟ سكوت مرا كه ديد گفت : اگر شركت براي نظافت اينجا كارگر استخدام نمي كند براي اين است كه ما كار آموزان يادبگيريم و عادت كنيم همه چيز از جمله محيط كارمان، مرتب و منظم باشد »
سرانجام
اين حادثه باعث شد كه من هميشه مرتب باشم و روي خيلي ها تأثير بگذارم.
***
ماجرای جالب و آموزنده ای بود. اینطور نیست؟ اما چه نتیجه ای میشه از این ماجرا گرفت؟:
1- نتايج كيفي بدست آمده:
1-1) ارتقاء يك فرد با مدرك ابتدايي به يك ليسانس فني (بالا رفتن سطح تحصيلات شركت) به دليل ماندن در شركت و ادامه خدمت
2-1) منظم و مرتب شدن يك كارمند
3-1) اصلاحغروركاذبوتبديل شدن آن به تعلق خاطر در يك كارمند گريزان از محل كار
4-1) تبديل شدن يك كارمند فراري به يك مربي اصلاح
2- نتايج كمي بدست آمده:
قابل محاسبه نيست
3- آموزه (حكم / قاعده) هاي استخراج شده در موردپژوهي اوليه
1-3) هرگاه مافوقي به كاركنان خود نگاه پرورش دهندگي داشته باشد، از هر حادثه اي كه براي آنها پيش مي آيد، بهره برداري آموزشي مي كند.
2-3) در شرايطي كه مشكلات كاري افراد ريشه در برداشت هاي غلط آنها دارد، بهترين روش آنها، آموزش عملي، همراه با تشبيه ها، تمثيل هاي ساده ، اما نافذ است.
3-3) تواضع هدفمند مديران مي تواند مشكلات برداشتي و نگرشي كاركنان را حل كند.
4-3) پس از آموزش عملي مديران است كه بسياري از مقررات و دستورالعمل ها، براي كاركنان قابل توجيه خواهد بود.
***
هیچ فکر کردید اکثر انسانها (از جمله خودِ ما شاید!) کارهایی انجام می دهند و یا انجام نمی دهند که بعدها موجب پشیمانی را فراهم میاره؟ گاهی اوقات ما خیلی کارها انجام می دهیم، کارهایی که واقعاً نمی دونیم چرا و چگونه باید انجام بشه. و گاهی اوقات هم این دنیا، حسابی ما رو به قول معروف می پیچونه! باور نمی کنید؟ اینها رو بخونید:
بنظرم خیلی چیزهاست که هنوز باید یاد بگیریم تا بتونیم از لحظه لحظه ی زندگی لذت ببریم! گاهی خیلی به خودمون مطمئنیم و بعد از مدتها می بینیم که به بیراهه رفتیم. باید زندگی کردن درست رو تمرین کنیم و یاد بگیریم تا کمتر این دنیا ما رو دست بندازه! باید یاد بگیریم:
· یاد بگیریم که نمیشه دیگران رو مجبور به دوست داشتن خود کرد اما میشه محبوب دیگران شد!
· یاد بگیریم که خوب نیست خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم.
· یاد بگیریم که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داره، بلکه ثروتمند حقیقی کسی است که نیاز کمتری داشته باشه!
· یاد بگیریم که میشه ظرف چند ثانیه زخم عمیقی در دل دوستانمون ایجاد کنیم، ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام پیدا کند.
· یاد بگیریم که میشه دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند، اما آن را متفاوت ببینند.
· یاد بگیریم که همیشه کافی نیست دیگران ما را ببخشند، بعضی اوقات لازمه ما هم خودمان را ببخشیم.
· یاد بگیریم که خداوند همیشه و همه جا هست.
اینها و خیلی حرفهای قشنگ دیگه که میشه از تو کتابها و مجلات مختلف پیدا کرد، اصول زندگی ما هستند، اصولی که دونستن آنها و عمل کردن به آنها، میتونه ما رو به انسانی موفق تر، مفیدتر و ارزشمند تر تبدیل کنه.
باید باور کرد هر کاری که دیگران می کنند درست نیست، حتی اگر همه ی مردم به آن کار دست می زنند. باید کار درست به درستی انجام بشه حتی اگر همه با آن مخالف باشند.
مِی خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی .... گويد تو را که: «باده مخور»، گو: «هو الغفور!»
*****
۱- من هنوز زنده ام! این تاخیر به دلیل گرفتاریهای زیادیه که رو سرم ریخته
۲- سال نو مبارک!
۳- سعی می کنم بهتر و بیشتر بنویسم.
۴- برای یک شروع دوباره این شعر فوق العاده رو از حافظ عزیز بخونید و مثل من لذت ببرید
سـالهـــا پـیــــروی مــــــذهــب رنـــدان کـــردم / تــا به فتـوای خرد، حرص به زندان کردم
مـن بـه سـر منــزل عنقـا نـه به خـود بــردم راه / قطع ایـن مرحله بـا مرغ سلـیمان کردم
سایـه ای بــر دل ریـــشم فـکـن ای گـنــج روان / که من این خانه بسودای تو ویران کردم
توبــه کـردم کـه نبـوسم لــب سـاقـی و کنــون / میگزم لب که چرا گـوش بـه نادان کردم
نقش مستوری و مستی نه بدست من و تست / آنـچه سلطـان ازل گفت بـکن، آن کردم
دارم از زلــف ازل، جنــــت فـــــــردوس طمــــع! / گـرچــه دربانـی میخـــانـه فــراوان کردم
ایـنکـه پیــرانـه ســرم صحبـت یــوسف بنـواخـت / اجـر صبریـست که در کلبـه احزان کردم
صبــح خیــزی و سلامـت طـلبــی چـون حــافـظ / هـرچه کـردم همـه از دولــت قرآن کردم
گــر به دیــوان غــزل صدر نشیـنــم چـه عـجـب؟ / سالـهـا بنــدگـی صــاحـب دیــوان کردم
*****
خیلی سیاسی!
سلام
پس از مدتها دست به قلم شدم و میخوام یه چیزی بنویسم، دست به قلم که چه عرض کنم، دست به کیبورد! اما این مهم نیست، مهم موضوعیه که میخوام به اون بپردازم.
تصمیم داشتم تو این وبلاگ، سیاسی ننویسم، به خیلیها قول دادم! الانم قصدم سیاست بازی و نقد سیاسی نیست. بعنوان یکی که می تونم ادعا کنم جزو هیچکدوم از جناحهای سیاسی نیستم و نمی خوام باشم، می خوام ثابت کنم که همیشه شرکت تو انتخابات به نفعمونه، چه چپی باشید و چه راستی، چه موافق و چه مخالف، چه اینوری و چه اونوری!
1- ایرانی نسبت به وطنش یه مسئولیت داره، فقط و فقط چون ایرانیه این مسئولیت براش هست! پس نشستن و دست رو دست گذاشتن و منتظر یه معجزه بودن در شأن ما نیست.
2- چه این انتخابات رو دموکراتیک بدونیم وچه ندونیم، چه این انتخاب رو انتخابی بین بد و بدتر بدونیم یا بین خوب و بد و یا بین خوب و خوب تر و یا بین بدتر و خوبتر و یا .... در همه ی این حالات دو گزینه وجود داره که بالاخره یکیش از اونیکی بهتره. اگه انتخاب ما کمک کنه که یک جناح بد یا بدتر سرکار نیاد، در مجموع و در دراز مدت اثرات هرچند کم ولی مثبتی تو سرنوشتمون خواهد داشت. با این حضور لااقل می تونیم ادعا کنیم که دست رودست نذاشتیم، و نذاشتیم که اوضاع بدتر بشه!!
3- قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
وقتی یه دور تو وبلاگهای فارسی این روزها میزنیم، کلی حرف و سخن در مورد انتخابات و اوضای سیاسی و دانشجویان دربند و ... می بینیم. سخنان و نظراتی که فارغ از درست یا نادرست بودنش آدم رو ناامید می کنه و از حضور تو انتخابات باز میداره.
به همه ی ایرانیها با هر سلیقه و دیدگاه و ایده ای احترام میذارم. اما دلم میخواد این رو فریاد بزنم: عدم حضور شما یعنی حذف تدریجی سلیقه و دیدگاه و ایده ی شما، و مطمئناً این چیزی نیست که شما دنبالشید!
باور کنید این حضور به معنی تأیید همه چیز نیست! بلکه به معنی تلاش برای باقی ماندن، ابراز عقیده و حفظ یک دیدگاهه. اگرحتی جویای تغییر هستید باز هم این حضور می تونه پیام تغییر خواهی و اصلاح طلبی شما رو به همه اعلام کنه.
امیدوارم این اولین و آخرین باری باشه که به یه موضوع سیاسی تو وبلاگم می پردازم.
********
روزي بيايد
و آن روز دور نباشد
كه آدميان در هم بنگرند
و آنچه فرشتگان را در پيش آدم به سجود آورد
در ديده ي يكديگر ببينند
و با هم مهربان شوند.
*****
Story:
A woman came out of her house and saw 3 old men with long white beards sitting in her front yard. She did not recognize them. She said "I don't think I know you, but you must be hungry. Please come in and have something to eat."
" Is the man of the house home?", they asked.
"No", she replied. "He's out."
"Then we cannot come in", they replied.
In the evening when her husband came home, she told him what had happened.
"Go tell them I am home and invite them in!"
The woman went out and invited the men in"
" We do not go into a House together," they replied.
"Why is that?" she asked.
One of the old men explained: "His name is Wealth," he said pointing to one of his friends, and said pointing to another one, "He is Success, and I am Love." Then he added, "Now go in and discuss with your husband which one of us you want in your home."
The woman went in and told her husband what was said. Her husband was overjoyed. "How n ice!!", he said. "Since that is the case, let us invite Wealth. Let him come and fill our home with wealth!"
His wife disagreed. "My dear, why don't we invite Success?"
Their daughter was listening from the other corner of the house. She jumped in with her own suggestion: "Would it not be better to invite Love? Our home will then be filled with love!"
"Let us heed our daughter's advice," said the husband to his wife.
"Go out and invite Love to be our guest ."
The woman went out and asked the 3 old men, "Which one of you is Love? Please come in and be our guest."
Love got up and started walking toward the house. The other 2 also got up and followed him. Surprised, t he lady asked Wealth and Success: "I only invited Love, Why are you coming in?"
The old men replied together: "If you had invited Wealth or Success, the other two of us would've stayed out, but since you invited Love, wherever He goes, we go with him. Wherever there is Love, there is also Wealth and Success !!!!!!"
گیرند همه روزه و من گیسویت! ..... ..... ..... جویند هـمه هـلال و مـن، ابرویت!
از جمله ی این دوازده مـاه تـمام .... ..... .... یک ماه مبارک است و آنهم رویت
********
دو داستان:
دو تا داستان تو این پست میذارم. یکی فارسی و یکی انگلیسی! دو تا هم خواهش دارم، یکی اینکه این داستانا رو بخونید و یکی هم اینکه یه خورده در موردش فکر کنید. همین!
Two Stories:
I put two stories here, one in English and one in Persian. I want you to read them carefully and a little think on them. Thanks!
********
در بیمارستان:
مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند. اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند، از همسرانشان؛ خانه وخانواده شان؛ شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند. هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کرد و آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکرخود تجسم کند به سر مي برد. پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنند و بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند. چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند. منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و.....
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد. در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛ انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت... يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند، پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت. مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود. پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد. مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه
کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود. مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟.... پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟ او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند. موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.
در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند اثري مضاعف را خواهد داشت. اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني؛ چيزهايي را به خاطر بياور که با پول قادر به خريد آن ها نيست. با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز، با پول ميتواني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز، با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز، با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز، و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز!
این ضرب المثل چيني را هرگز فراموش نکن: امروز هر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي است.
********
The Boy & the Apple Tree
A long time ago, there was a huge apple tree. A little boy loved to come and play around it everyday. He climbed to the treetop, ate the apples, took a nap under the shadow...he loved the tree and the tree loved to play with him. Time went by...the little boy had grown up and he no longer played around the tree every day.
One day, the boy came back to the tree and he looked sad. "Come and play with me" the tree asked the boy.
"I am no longer a kid, I do not play around trees any more" the boy replied.
"I want toys. I need money to buy them."
"Sorry, but I do not have money... but you can pick all my apples and sell them. So, you will have money."
The boy was so excited. He grabbed all the apples on the tree and left happily. The boy never came back after he picked the apples. The tree was sad .
One day, the boy who now turned into a man returned and the tree was excited "Come and play with me" the tree said.
"I do not have time to play. I have to work for my family. We need a house for shelter. Can you help me؟"
" Sorry, but I do not have any house. But you can chop off my branches to build your house."
So the man cut all the branches of the tree and left happily. The tree was glad to see him happy but the man never came back since then. The tree was again lonely and sad.
One hot summer day, the man returned and the tree was delighted. " Come and play with me!" the tree said.
"I am getting old. I want to go sailing to relax myself. Can you give me a boat؟ " said the man.
"Use my trunk to build your boat. You can sail far away and be happy."
So the man cut the tree trunk to make a boat. He went sailing and never showed up for a long time.
Finally, the man returned after many years. "Sorry, my boy. But I do not have anything for you anymore. No more apples for you ..." the tree said.
"No problem, I do not have any teeth to bite" the man replied.
"No more trunk for you to climb on" the tree said.
"I am too old for that now" the man said.
"I really cannot give you anything... the only thing left is my dying roots" the tree said with tears.
"I do not need much now, just a place to rest. I am tired after all these years" the man replied.
"Good! Old tree roots are the best place to lean on and rest, Come, come sit down with me and rest." The man sat down and the tree was glad and smiled with tears...
This is a story of everyone.
The tree is like our parents
When we were young, we loved to play with our Mum and Dad...
When we grow up, we leave them...only come to them when we need something or when we are in trouble.
No matter what,
parents will always be there and
give everything they could
just to make you happy.
You may think the boy is cruel to the tree, but that is how all of us treat our parents.
We take them for granted we don't appreciate all they do for us, UNTIL it's too late...
May God give us help for of our short comings and may He Guide us.
********
دوباره سلام
باز هم می نویسم...
در آغاز سال جدید از خدا چه خواستید؟ حتما موفقیت در زندگی و حل تمام مشکلات زندگیتان را از او خواستار شدید. اما آیا تا کنون به مشکلات زندگی به عنوان یک ضرورت در زندگی نگاه کرده اید؟ و یا به این موضوع که اگر تمام مشکلاتتان حل می شد و هیچ مشکلی در زندگی نداشتید چه می شد؟
زندگی از مشکلات ساخته شده است، باید تمام این مشکلات را به عنوان اجزای یک زندگی پذیرفت و از مبارزه برای حل مشکلات شاد بود!! مطلب زیر به نوعی به این مساله اشاره دارد که در آغاز سال که می تواند آغاز تحول درونی انسانها نیز باشد تقدیمتان می کنم.
با امید بهروزی و موفقیت در مبارزه ی شیرین با مشکلات زندگی
Piece of Cake
Sometimes we ask ourselves: What did I do to deserve this?
Why does God let these things happen to me?
Here is the explanation...
A daughter tells her mother how everything is going wrong for her;
She probably failed her Math exam,
...Her boyfriend just dumped her... for her best friend.
In times so sad, a good mother knows just the thing to cheer up her daughter... “I make a delicious cake.” In that moment the mother hugged her daughter and walked her to the kitchen, while her daughter attempted to smile.
While the mother prepared the utencils and ingredients, her daughter sat across from her at the counter. Her mother asks, “Sweetheart, would you like a piece of cake?”
Her daughter replies, “Sure, mom, you know how I love cake.”
“Alright...” the mother said, “Drink some of this cooking oil.” Shocked, the daughter responded, “What?!? No way!!!
“How about a couple of raw eggs?”
To this the daughter responded, “Are you kidding?”
“How about a little flour?”
“No, mom, I’ll be sick!”
The mother responded, “All of these things are uncooked and taste bad, but if you put them together...
...They make a delicious cake!”
God works the same way. When we ask ourselves why does he make us go through these difficult times, we don’t realize the what/where these events may bring us. Only He knows and he will not let us fall.
We don’t need to settle for the raw ingredients, trust in Him... And see something fantastic come about!
God loves us so much...
He send us flowers every spring...
...He makes the sun rise every morning...
... And anytime you need to talk... He is there to listen!
He can live anywhere in the universe... But He choses to live in your heart!
I hope your day is a “Piece of Cake”!
Have a Great Cake!
Oops!
I mean a Great DAY!
This poem was nominated poem of 2005. Written by an African kid, amazing thought: "When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colored??"
********
شهر هرت
این مطلب رو چند روز پیش یکی از دوستان خوبم برام آف گذاشته بود. با وجود ظاهر ساده و طنزگونه ای که داره بنظرم خیلی جالب و قابل تامله:
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب. شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن. شهر هرت جايي است که همه بد هستند مگر اينکه خلافش ثابت بشه. شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟ شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند. شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند. شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسرانشان ندارند. شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر. شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت. شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد.
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف! شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن تا زود برسن سر کار و کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن. شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه، مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند. شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرند اما سريالهاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازند.
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر و برادرند اما اين برادرا، خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتند. شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه. شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه. شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي. شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار. شهر هرت جايي است که وقتي ميری مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي. شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه است.
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه. شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن. شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه روی پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي .. شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!